گفت بنویس.

گفتم خوش گفت آقا فاضل نظری:


رازی "نهفته "در پس حرفی "نگفته "است 

مگذار 

درد ِ دل کنم و درد ِسر شود!

ای زخم ِدلخراش! لب ازخون ِ دل ببند!

دیگر قرار نیست کسی باخبر شود!

 موسیقی ِسُکوت صدایی شنیدنی است...

بگذار گفت و گو به زبان ِ هنر شود!

پ نون:

 درهر لحظه ام شقشقه ای ست که بر میخیزد وفرو می نشیند.

 وباز..

 دردهای بی پایان به حرفهای ناتمام ختم میشوند!

 وسرانجام هیچ کس نخواهد فهمید!


شقشقةٌ هَدَرَت..وَتَمـَت الکلام!