گفت بنویس.

گفتم خوش گفت آقا فاضل نظری:


رازی "نهفته "در پس حرفی "نگفته "است 

مگذار 

درد ِ دل کنم و درد ِسر شود!

ای زخم ِدلخراش! لب ازخون ِ دل ببند!

دیگر قرار نیست کسی باخبر شود!

 موسیقی ِسُکوت صدایی شنیدنی است...

بگذار گفت و گو به زبان ِ هنر شود!

پ نون:

 درهر لحظه ام شقشقه ای ست که بر میخیزد وفرو می نشیند.

 وباز..

 دردهای بی پایان به حرفهای ناتمام ختم میشوند!

 وسرانجام هیچ کس نخواهد فهمید!


شقشقةٌ هَدَرَت..وَتَمـَت الکلام!

 


دلش نیامد که نیامد!

آخرِ  سَر 

          نوشت!

 این جوری نوشت:

"ازین همه بلیط 

بلیط ِ ماندن است روی دست های من

دراین همه مسافر حرم

نبود جای من!

نـَبود.........؟"

به قول دل آباد1:

یکبار شنیدم کسی گفت که چاره علاج بیماری ات "طب الرضا"ست.آقا نمیشود در دار الشفای خود یک وقت معاینه به من بدهی...؟

پ نون:

دعا...............................


یک: دل آباد